به وبسایت پرتال جامع افق خوش آمدید

تبلیغات

مطالب این تارنما با استفاده از اسکریپت هوشمند خبرخوان افق گردآوری شده است . درصورت مشاهده محتوای نامربوط لینک مطلب را گزارش دهید .

تبلیغات






سلف صالح و خلف ناصالح

سلف صالح و خلف ناصالح

محمدامین مروتی

مولانا به خود خطاب می کند که سخنان من سخنان آینده است و به مثابة کندنِ جویی است که در آینده آبی در آن جاری می شود چنان که وفق حدیث نبوی هر صد سال مصلحی می آید تا دین مرا تجدید و احیا کند. «انَّ اللَّهَ یَبْعَثُ لِهذِهِ الْامَّةِ عَلى‌ رَأْسِ کُلِّ مِائَةٍ مَنْ یُجَدِّدُ لَها دینَها ـ پیغمبر فرمود: خدا براى این امت در سرِ هر صد سال کسى را مبعوث مى‌کند تا دین این امت را تازه کند.»( سنن أبی داود، ج2، ص311، ح4291 )

 مولانا می گوید من به عنوان یک مصلح از گفتة سلف هم یاری می گیرم:

هین بگو که ناطقه جو می‌کند               تا به قرنی بعدِ ما آبی رسد

گرچه هر قرنی، سخن‌آری بود               لیک گفت سالفان[1] یاری بود

پس سلف صالح  جای خودش و خلف صالح هم جای خودش. خلف ناصالح آن است که مصلحان راس ماته را که بر اساس اصول سلف و شرایط روزگار اجتهاد می کنند، از تحلیل خود خارج می کند و ضرورتی برای آمدن این مصلحین نمی بیند. مصلحین راس ماته دو کار می کنند. یکی پیرایشِ دین از انحراف از اصول و دیگر اجتهاد بر اساس اقتضائات روزگار. هم کاستن انحرافات و هم افزودن اجتهادات روزآمد و پاسخ دادن به پرسش های جدید. هم پیرایش و هم آرایش.

 


[1] سالفان: گذشتگان



منبع این نوشته
برچسب ها : ناصالح , صالح ,
اشتراک گذاری مطلب

بقعة امکان

بقعة امکان

محمدامین مروتی

یکی از عمیق ترین جملات ابن سینا این است که اگر نتوانستید مدعایی را رد یا قبول کنید، علی العمیا در باب آن موضع نگیرید. بلکه آن را در بقعه یا صندوقچة امکان بگذارید یعنی در گوشه ای از ذهنتان نگه دارید تا روزی که شواهد له یا علیه آن کافی گردند. این سخن در باب مدعیات عرفا کاربرد زیادی دارد. ایشان معتقدند کسانی که تجربه ای از عوالم عرفانی ندارند، منکر حقیقت مدعیات عارفانه می شوند در حالی که حقایق عرفانی را باید حس و تجربه کرد. به قول معروف شیرینی این عوالم مانند شیرینی حلوای تنتنانی است تا نخوری ندانی. حافظ در همین باب می گوید:

چو بشنوی سخن اهل دل، مگو که خطاست          سخن شناس نه ای جان من، خطا این جاست

و مولانا که به ذومراتب بودن شناخت باور دارد، بارها در مثنوی به این مسئله می پردازد:

ای که اندر چشمة شورست جات        تو چه دانی شطّ و جیحون و فرات

ای تو نارَسته ازین فانی رباط             تو چه دانی محو و سُکر و انبساط

ور بدانی نقلت از اَبّ و جَدست           پیش تو این نام ها چون ابجدست

ابجد و هوز چه فاش است و پدید       بر همه طفلان و معنی بس بعید

یا می گوید همچنان که جنین تصوری از دنیای بیرون از رحم ندارد و به تنگی و تاریکی و کثافات رخم عادت کرده ، ما هم تصوری از عوالم عرفانی نداریم و از همین رو منکر آن می شویم:

گر جنین را کس بگفتی در رَحِم        هست بیرون عالمی بس مُنتظِم

یک زمینی خرمی با عرض و طول      اندرو صد نعمت و چندین اکول

در صفت ناید عجایب های آن          تو درین ظلمت چه‌ای در امتحان

او به حکم حال خود منکر بدی         زین رسالت معرض و کافر شدی

 نفیِ احوالی که در حیطة درک ما نمی گنجند، به منزلة نفیِ قادریت مطلقة الهی است:

حالتی دیگر بود کان نادِرست

 

تو مشو منکر، که حق، بس قادرست

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

مراتب عبادات

مراتب عبادات

محمدامین مروتی

در حدیث آمده است که یک ساعت فکر کردن بهتر از هفتاد سال (یعنی دقیقا یک عمر) عبادت است. در واقع عبادات اشکال مختلف دارند و خردمندان عبادات مهم تری علاوه بر عبادات عوام دارند. مولانا در همین مضمون حدیثی دیگر از پیامبر نقل می کند که به حضرت علی می گوید بهترین عبادت برای تو مصاحبت با عقل و عاقلان است:

گفت پیغامبر علی را کای علی

شیر حقّی پهلوانِ پردلی

لیک بر شیری مکن هم اعتماد

اندر آ در سایة نخل امید

اما عاقل کسی است که قوة استنباط شخصی دارد و وابستة به نقل از دیگران نیست:

اندر آ در سایة آن عاقلی

کِش نداند بُرد از ره، ناقلی

یا علی از جملة طاعات راه

بر گزین تو سایة خاصِ اله

هر کسی در طاعتی بگریختند

خویشتن را مَخلصی[1] انگیختند

تو برو در سایة عاقل گریز

تا رهی زان دشمنِ پنهان‌ستیز

از همه طاعات، اینَت بهترست

سبق یابی بر هر آن سابق که هست[2]

این عاقل پیر راهدان و طی طریق کرده است. چنان که خضر نسبت به موسی مظهر عقل و دانایی بود:

چون گرفتت پیر، هین تسلیم شو

همچو موسی، زیر حکم خضر رو

اما شرط استفاده از این پیر آن است که با تمام وجود در خدمت او باشی و طاعت او کنی و به داستان خضر و موسی باز می گردد که موسی حکمت اعمال او را نمی دانست و مرتب بدو اعتراض می کرد:

صبر کن بر کار خضری بی نفاق

تا نگوید خضر : "رو هذا فراق"

گرچه کِشتی بشکند تو دم مزن

گرچه طفلی را کُشد تو مو مکن

دست او را حق چو دست خویش خواند

تا یدالله فوقُ ایدیهِم براند

دست حق میراندش زنده‌ش کند

زنده چه بود جان پاینده‌ش کند

مولانا از این پیش تر می رود و می گوید حتی ان کس که بدون مصاحبت مستقیمِ پیری، این راه را طی کرده، به دم و همت پیری از راه دور بدان مهم توفیق یافته است:

هرکه تنها نادرا این ره برید

هم به عَون[3] همت پیران رسید

دست پیر از غایبان کوتاه نیست

دست او جز قبضة[4] الله نیست

 


[1] مخلص : راه خلاص

[2] یعنی با این کار از همه کس سبقت می گیری

[3] عون : یاری

[4] قبضه : مشت. تصرف. قدرت



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

خوشبختی دور نیست

خوشبختی دور نیست

محمدامین مروتی

از یکی از استادان ذن رمز آرامشش را پرسیدند. او گفت:

فرمولِ زندگیِ من خیلی ساده است! من زمانی که دراز می کشم ، فقط دراز می کشم. زمانی که راه می روم ، فقط راه می روم. زمانی که غذا می خورم ، فقط غذا می خورم و به همین ترتیب است سایر اموری که انجام می دهم. اما شما زمانی که شما دراز می کشید، به این فکر می کنید که کی بلند شوید، زمانی که بلند شدید، فکر می کنید که بعدش باید کجا بروید ، زمانی که دارید می روید به این فکر می کنید که چه بخورید و به همین ترتیب. فکر شما همیشه در جای دیگری است و نه در آنجایی که شما هستید! به این علت از لحظه هاتان ، لذت نمی برید و همیشه در جای دیگر سیر می کنید و حس می کنید زندگی نکرده اید و یا نمی کنید...

این حال و حکایت زندگی همة ماست. رعایت همین نکته و تمرین و ممارست در آن زندگی ما را دچار تحول شگرفی می کند.

منتظر نباشیم که تحول را سیمرغی از پشت کوه قاف برایمان بیاورد. خوشبختی از رگ گردن به ما نزدیک تر است و ما در آن دور دورها دنبالش می گردیم. ساده ترین لحظه هایمان را دریابیم. لحظة رانندگی، شستشوی یک بشقاب، نوشتن، خواندن یک متن، گوش گردن به حرف های یک دوست یا یک شعر و آواز ، عبادت و راز و نیازهایمان، دیدن یک فیلم، حرف زدن، خوردن یک تکه کیک، راه رفتن در یک پارک یا خیابان، بستن چشمها و گوش دادن به آوای باد و پرندگان و....را دریابیم. در گذراندن لحظه ها عجله نکنیم و آن ها را جا نیاندازیم. بدیهی است که جا انداختن لحظه ها عینِ از دست دادن لحظه های عمر است. شتابزدگی و کمیت زدگی بلای جان ما شده اند. در برخورد با لحظه های عمرمان، آهستگی و طمانینه و صبوری و متانت و لبخند پیشه کنیم. به دنبال فرمول خوشبختی در هیچ جای دیگری نگردید که سراب است. معجزة زندگی وقتی اتفاق می افتد که باور کند نه تنها بهترین لحظه همین لحظه است بلکه واقعیتی سوایِ لحظة موجود، وجود ندارد و سراب و توهمی بیش نیست.

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

انفطار

انفطار

خداوند در قرآن در بسیاری موارد به جای خلقت، از تعبیر "انفطار" و فعل "فَطَرَ" برای توضیح نحوة آفرینش استفاده می کند. "الذی فطرالسّماوات و الارض". انفطار به معنی گشایش و گسترش و انکشاف و انبساط است. در فیزیک مدرن نیز، به تَبَعِ نظر اینشتین و همین طور نظریة مهبانگ، سخن از انبساط دائمی عالم از لحظة صفر زمان و لحظة صفر مکان سخن می رود. جهان به نوعی گسترش آن ذرّة نخستینی است که فیزیکدانان از آن به "ذرّة خدا" تعبیر کرده اند. تو گویی فرشی است که کم کم گسترده و گسترده تر می شود. از این گسترش  هم به خلقت و هم به تجلی تعبیر کرده اند. به نظر می رسد مفهوم تجلی به مفهوم انفطار نزدیک تر باشد تا خلقت.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

درک شهودی چیست؟

درک شهودی چیست؟

محمدامین مروتی

درک شهودی همان درک فطری و وجدانی است زمانی که توسط القائات نفسانی و محیطی آلوده نشده باشد. انسان وجدانا و فطرتا نیک را بر بد ، زشت را بر زیبا و حقیقت را به دروغ ترجیح می دهد. القائات اجتماعی و نفسانی این مرز روشن را با انواع ترفندها نظیر توجیه و دلیل تراشی و تحریف، مبهم و گل آلوده می کنند. انسان طبعا به نیکی و زیبایی و حقیقت گرایش دارد. از این رو می گوییم فلان حقیقت روشن است و به صرافت طبع یا مراجعه به وجدان دریافته می شود. این همان درک شهودی است که در زبان قدما به عنوان بدیهیات و اصول فطری هم مورد اشاره واقع شده است. از آن جا که گرایش به خیر و زیبایی و حقیقت در سرشت ما سرشته شده است، درک شهودی نوعی درک حضوری و درونی هم هست و به همین دلیل درجة یقین آوری آن بالاست. مع هذا شیطان و نفس از چنان ترفندها و قدرتی برخوردار است که چه بسیار حقایق روشن و بدیهی هم مورد انکار قرار می گیرند. مثلا در توجیه جنایت و کشتار، سفسطه های تو در توی اخلاقی و دینی انجام می شود یا یک چیز زشت به عنوان مد مورد اقبال وسیع قرار می گیرد. یا حقیقتی روشن و واضح با جحد و عناد و تعصب مورد انکار قرار می گیرد.

معنا و مرجع گناه و نیکی از نظر پیامبر نیز درک وجدانی و شهودی است. چنان که احمد بن حنبل از پیامبر نقل می کند :

"وَاسْتَفْتِ نَفْسَكَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ, الْبِرُّ مَا اطْمَأَنَّتْ إِلَيْهِ النَّفْسُ, وَالْإِثْمُ مَا حَاكَ فِي النَّفْسِ, وَتَرَدَّدَ فِي الصَّدْرِ, وَإِنْ أَفْتَاكَ النَّاسُ وَأَفْتَوْكَ": نیک آن است که نفست و قلبت بدان آرام می گیرد و گناه آنچه قلبت را می آزارد ولو این که مردم علیه تو فتوا دهند.

مطهری در بیان همین حدیث می گوید:

"روزی مردی به خدمت رسول اکرم آمد و عرض کرد سؤالاتی دارم که می خواهم مطرح کنم. پیامبر فرمودند آیا می خواهی پاسخت را بشنوی یا آنکه مایلی سؤال کنی؟ عرض کرد شما پاسخ بفرمایید. پیامبر فرمود: آمده ای از من معنای بر و نیکی و اثم و زشتی را سؤال کنی، جواب داد آری سؤال من همین بوده است. پیامبر سه انگشت خود را جمع کرد و آرام بر سینه مرد زد و فرمود: این فتوا را از قلبت بپرس و بعد اضافه کرد: این دل انسان طوری ساخته شده است که پیوندی دارد با نیکی ها. با نیکی ها آرام می گیرد ولی بدیها و زشتی ها آن را مضطرب و ناراحت می کند. درست همانگونه که بدن انسان اگر چیزی که با آن تجانس و هماهنگی ندارد واردش شود، نظم آن را بهم می زند و کار ارگانهای مختلف آن را مختل می سازد، روح انسان نیز به واسطه اعمال ناشایست دچار اختلال و ناراحتی می شود. آنچه که در میان ما عذاب وجدان نامیده می شود ناشی از همین عدم تجانس روح است با زشتکاری و تباهی. «استفت قلبک و ان افتاک المفتون؛ نظر واقع بینانه را از قلبت بپرس، اگر چه صاحبنظران به خلافش نظر دهند». مولوی این حدیث را به شعر درآورده:

پس پیغمبر گفت استفت القلوب        گرچه مفتیشان برون گوید خطوب

گوش کن استفت قلبک از رسول      گرچه مفتی برون گوید فضول            (آشنایی با قرآن-صص 62 و 68)



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

خودشناسی بر اساس مثنوی گفتار هشتم: راهکارهای مبارزه با نفسانیت 6 ـ عبادات و رياضات

خودشناسی بر اساس مثنوی

محمدامین مروتی

گفتار هشتم: راهکارهای مبارزه با نفسانیت

     6 ـ عبادات و رياضات :  

          عباداتي كه به نيت قربت الهي انجام مي‌شوند ، تاثير منحصر به فردي در تضعيف نفسانيت دارند و به همان نسبت ، مغرور شدن به عبادات و آن ها را وسيله رياكاري قرار دادن ، انرژي زاترين غذاي نفس است . مولانا در باب تاثير روزه گفته است :

چشم بَند آن جهان ،حلق و دهان              اين دهـان بَربند ، تا بيني عيان

         و همين گونه است گريه صميمانه و مخلصانه كه با غبارروبي دل ، آن را صفا و جلا مي‌دهد و باز به همان نسبت ، گريه ها و هايهوي هاي درويش نمايانه و نمايشي ، جــز به تيــرگي و ظلمت بيشتـــــر دل ، نمي‌انجامد. از همین رو به دنبال گریه های از سرِ صدق، احساس سبکباری و سبکبالی می کنیم :                          

تا نباشد بــرقِ دل و ابــرِ دو چشــم             كي نشيند ، آتشِ تهــديـد و خشــم

كي بــرويـد سبـزة  ذوق و  وصـــال             كي بجــــوشد ، چشم ها ، زابِ زلال

كي گلستان ، راز گــويـد بــا چمـن              كي بنفشه ، عهد بنــــدد بــا  سمن

كي چنـاري ، كف گشـايـد در دعــا               كي درختي ، ســر فشاند ، در هـــوا

كي  شكوفه ، آستين  پـــر نثــار  ،                بـر فشاندن گيــرد ،  ايـــر  بهـــار

كي فروزد ، لاله را رخ ، همچـو خون               كي گل ازكيسه ، بــرآرد زَر بـــرون

كي بيـايــد بلبل و گُل  بــو كنـد               كي چــو طالب ، فاختــه ،كوكو كند

 كي نمايد ، خاك ، اســرارِ ضميـــر               كي شـود ، چون آسمان، بستان، منير

      مولانا به درستي مي‌گويد تمام فهم ما از دين و ايمان، شنيدن داستان آن بوده و به اين ترتيب فقط حق گوش را ادا كرده‌ايم حال آنكه ايمان عارفانه شهود صورت ايمان است:

گوشم شنيد قصه‌ي ايمان و مست شد                كو قسمِ چشم؟ صورتِ ايمانم آرزوست

                                                                                                      (ديوان شمس)

     بهرحال، عبادات اولاً بايد به قصد قربت به خدا باشند نه به خلق و ثانياً با حضورقلب باشند و ثالثاً به صورت و ظاهر مناسك اكتفا نگردد بلكه معطوف به معني عبادات باشيم تا اين معاني در دلمان اثركنند و در ما ايجاد تحول نمايند و محّول الحال و مقلّب القلب باشند.

     مهمترين خطري كه در كمين عبادات است، محتوا زدايي و معني زدايي از آن ها وتبديلشان به مجموعه‌اي از مناسك كليشه‌اي و تكراري است و اين كاري است كه نفسانيت در آن ، بسيار ماهرانه عمل مي‌كند . آن جا كه آداب و ترتيب ، جاي معنا و مقصود را بگيرد، ما گرفتار يك ذهن شــــرطي شده گشته‌ايم كه نمودها و نمادها را جاي بودها ، جا مي‌زند و اين مشكلي است كه همه مذاهب و طرايق را ، موريانه وار ، از درون ، تهي مي‌سازد .

     عبادات و رياضات واقعي وسيله رسيدن به بام حقيقت‌اند و نه هدف . اصلِ کار، اتصال بــا اوست و عبادات وسيله‌اي نردبان مانند براي تسهيل اين اتصال و ارتباطند.

     درمطالعه تاريخ عرفان و تصوف،  به دو گونه رهيافت ،جهت وصال برمي‌خوريم كه به « تصوف زهد» و «تصوف عشق » ، معروفند . رهيافت اولي زهد و رياضت كشي را براي نفس كشي ،مناسب مي‌داند . شايد بزرگترين نماينده اين رهيافت امام محمد غزالي  و جنيد بغدادي باشند . تصوف زهد ، از چند جهت دچار اشكال شد . اول اينكه زهدورزي ، بعضا به غروري جديد و بالنتيجه  به حجاب ديگري از حجاب هاي ميان خالق و مخلوق تبديل مي‌شد ؛ چنانكه بايزيد گفت سي سال، ذكر خداوند كردم و بعد از سي سال متوجه شدم حجابم همين ذكربود . زهد ورزی گاهي به ريا و خودنمايي تبديل مي‌شود كه بيشتر از همه، حافظ ، زاهدان زمانه خود را از باب زهد ریایی  مطعون ساخته است . اشكال دوم، افــراط در زهد ورزي اين بــود كه اهل زهد ، با حرام كردن بسياري از حلال ها بر خود و سركوب  غرايز طبيعي ، بدون آن كه بخواهند به دام افراط درزمينه هاي ديگر مي‌افتادند . مثلا «پيوريتن ها » كه جماعتي اهل امساك جنسي از مسيحيان بودند ، دچار پرخوري شده بودند. همچنین مقوله اي  در روانشناسي اجتماعي داریم كه در تبيينِ پر جمعيت بودن خانواده هاي كم بضاعت ، به نوعي مكانيسم  رواني، براي جبران فقر با التذاذ جنسي ، استناد مي‌كند . رياكاري وخودنمائي هم شايد نوعي بازتاب سركوب نيازهاي طبيعي بوده باشد . انسان وقتي خود را از چيزي طبيعي كه ديگران از آن برخوردارند ، محروم كرد ، ممكن است اين حسادت را به صورت قضاوت و محكوم كردن ديگران و محتسب بازي ، نشان دهد كه آفت بزرگ سلوك است . سلامت جسم شرط وزمينه حركت روحي است لذا افراط و تفريطي كه جنبه تن آزاري و تن‌پروري داشته باشد هر دو به حال تكامل روح ، مضرند . هر كدام از نيازهاي جسمي ، پيش نياز سلوك روحي‌اند . مثلا ارتباط جنسي نوعي كاركرد رواني و فيزيولوژيك دارد كه هم افراط و هم امساك در آن به اختلال هاي رواني معيني مي انجامد . همين طور است ساير نيازهاي جسمي. خيلي بهتر است كه رياضت را نه به معناي متعارف آن- يعني آزار جسم- بلكه به معناي لغوي آن يعني نوعي تمرين و روش عليه نفسانيت بفهميم. مشكل ديگر اين نوع تصوف آن است كه درحالي كه هدف سير و سلوك نوعي اتصال و اتحاد با ديگران است ، معطوف به تفرّد و انزوا جويي و کشیدن گليم خود از آب ، بدون توجه به عاقبت ديگران است كه نهايتاً نوعي خودخواهي منسوب به نفس است که البته در طریقت، نقض غرض است و راه به معني و مقصود نخواهد برد .  به اين دلايل، تصوف زهد ، بيشتربه بيراهه رفت تا به راه  .درپاسخ به اشكالات راهبردي اين رهيافت بود كه تصوف عشق پديد آمد . در اين رهيافت ،كيمياي عشق است كه مسِّ وجود را به طلا تبديل مي كند و نماينده بزرگ اين طريقت ، بايزيد بسطامي و به طريق اولي خود مولاناست . اين نوع از تصوف اشكالات رهيافت پيشين را ندارد و انطباق بيشتري هم بر دستاوردهاي علمي و روانشناسانه دارد. در مسئله رياضت هم مي‌توان سه رويكرد متفاوت را از هم تفكيك كرد كه بر مبناي رابطه جسم با روح بنا شده‌اند:

      الف) رويكرد اول اين دو را متقابل و متضاد مي‌داند و ويراني يك را مساوي آبادي آن ديگري قرار مي‌دهد. جسم و دنيا امري مذموم و حاجب و مانع تكامل روح است. در مقام بيان معمولاً از تمثيل چاه استفاده مي‌شود و جسم و اين جهان به مثابه چاهي تنگ و تاريك تصوير مي‌شود كه جاي اقامت نيست و بايد از آن رهايي يافت:

ايــن جهان زندان و مـا زندانيان                    حفره كن زندان و خود را وا رهان

      ب) رويكرد دوم دنياپرستي و تن‌پروري را توصيه مي‌كند. (هدونيسم) و اصلا با روح كاري ندارد.

      ج) رويكرد سوم كه پرورش جسم را مقدمه و مقدم بر پرورش روح مي‌داند و روح سالم را در جسم سالم مي‌جويد. سلامت جسم هم مرحله‌اي از سلامت روح است. در اين رويكرد از تمثيل مزرعه استفاده مي‌شود كه تلاش دنيوي مزرعه آخرت را پر محصول مي‌سازد.

      در باب دنيا و آخرت نيز همين موضع‌گيريها موضوعيت دارد. آيا دنيا زندان مؤمن است يا به تعبير شمس عارف سجني در كار نمي‌بيند. تصور افلاطوني و نوافلاطوني بدن را قفس روح مي‌داند:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک            دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم (غزلیات شمس)

 اما تمام اين حرف ها به اين معني نيست كه عبادات و رياضات ، تأثير مثبت در تحول روحي ندارند ؛ بلكه تنها بايد تفكيكي دقيق، بين دو نوع رياضت گذاشت تا به نقض غرض و  اشكالات پيش گفته نيانجامد. اولاًرياضت نبايد حالت افراطي داشته باشد و با غرايز اوليه و طبيعي انسان ناسازگازي و تناقض جدي داشته باشد .ثانيا اين رياضت بايد داوطلبانه و هدفمند و معطوف به معنا ومفهومي والا باشد. بدين معني كه بايد هميشه چشم به غايت و معناي اعمالمان داشته باشيم و هدف را گم نكنيم كه براي چه رياضت مي‌كشيم  ثالثاً باحضورقلب و طمأنينه و علاقه همراه باشد و مهمتر از همه با اخلاص كامل وصدق نيت انجام گيرد. براي معرفي نمونه‌اي گويا از اين اخلاص ، مولانا داستان مــردي را نقل مي‌كند كه به نمــاز جماعتي به امامت رسول خـــدا نمي‌رسد و آه از نهادش برمي‌آيد ؛ چنان آهي ،كه رفيقش كه موفق به اقامه همان نماز شده است ، حاضر مي‌شود اجر آن آه را با اجر نماز خود عوض كند :

آن يكي مي‌رفت در مسجد ، درون             مــردم از مسجد ، همي آمد  بـرون

آن يكي  گفتش كه پيغمبر ، نمـاز              با جماعت كرد و فـارغ شد  زِ  راز ،

گفت آه و دود از آن آه ، شد بـرون               آهِ او  مي داد از دل ، بوي خـــون

آن يكـي ، از جمع گفت ؛ اين آه را               تـو به من ده ، وان نمازِ من ، تـو را

       مــولانا مي‌گويد عاشقان در نماز و راز و نيازي دائمي و مستمـر با خدايشان هستند :

پنج وقت آمد ، نماز و رهنمون              عاشقان را ، في صَلاتِ دائمون

      و نيز از پیامبر نقل می کند كه نماز بدون حضور قلب ، ناتمام و ناقص است :

بشنو از اخبارِ آن صَدرِ صـدور              لا صـلاتَ تَــمَّ الاّ بـالحضــور

     مولانا در مثنوي  ، نماز معطوف به معنا را چنين شرح مي‌كند :

معني تكبيــــر ، اين است ، اي امـــام              كاي خدا ، پيش تو ما قــربان شديم

وقت ذبـــح ، الله اكبـــــر مي كنـــي                همچنيــن ، در ذبـحِ نفسِ كُشتنــي

حق همي گـــويد ، چـه آوردي مـــرا                 انــدر اين مهلت ، كه دادم من تـو را؟

عمر خود را ، در چه پـايـان بــرده اي                 قـوت و قوَّت  ، در چه فـاني كـرده‌‌اي؟

چشم وگوش و هوش و گوهرهاي عرش                خــرج كردي ، چه خريدي تو ز فرش؟

در ، قيـــام ايـن گفت ها دارد رجــوع                وز خجالت ، شــد دو تا ، او در ركوع

قـوّت استــادن از ، خجــلت نمــانــد                در ركــوع از شرم ، تسبيحي بخواند

باز فـرمـان مي رســد بــردار، سَــــر                 از ركــوع و ، پاسخِ حــق ، بَر شُمـَر

ســر بــر آرد از ركــوع ، آن شرمسـار                 بــاز ، انــدر رو فتــد ، آن خـامكار

بــاز فــرمان آيــدش بــردار  ســــر                 ازسجــود و وا ده از كــرده ، خبــر

پس نشيند قَعــدِه[1] زان بارِ گــران               حضرتش گويد ، سخن گـو با بيـان

نعمتت دادم ، بگـو شكـرت چه بود                 دادمت سـرمايه ، هين بنماي سـود؟

رو به دست راست  آرد درســــلام                 ســوي جــانِ انبياء و آنِ كِــــرام

يعني اي شاهان ، شفاعت،كين لعين                 سخت در گل ماندش ، پاي و گليم

انبيــاء گــويند : روز چــاره  رفت                 چـــاره آنجا بود و دست افزارِ زَفت[2]

رو بگـــرداند به سـوي دست چپ                  در تبارو خويش،گويندش كه خَپ!

هين جــواب خويش، گو با كردگار                  ما كييم ،اي خواجه، دست از ما بدار

از همه ، نوميد شد ، مسكين كيـــا                 پس برآرد ، هر دو دست ، انـدر دعا

كــز همه ، نوميد گشتم ، اي خــدا                  اول و آخـــر ، تـــويي و منتــــها

در نماز ، اين خوش اشـارت ها ببين                  تـا بـداني كين بخــواهد شد يقين

     البته مولانا در اينجا فقط حركات و سكنات نماز گذار را، از منظر خود تفسير كرده است و بديهي است عطف به معناي آيات و اذكار نماز ، خود حديث مفصل‌تري است . اما در ديوان شمس هم شعري حاكي از شور و جذبه به هنگام نماز خواندن دارد :

چــو وضــو از اشك ســازم ، بــود آتشيـن نمـــازم       درِ مسجـدم بســوزد ، چـو بــدو رسد اذاني

عجبــا نمــازِ مستـان ، تــو بگــو درست هست آن؟       كـه نـدانـد او زمـاني ، نشنـاسـد او مـكاني

عجبا دو ركعت است اين ؟ عجبا كه هشتمين است ؟       عجبا چه سوره خواندم ؟ چو نداشتم زبــاني

درِ حق چگونه كـوبم ؟ كـه نـه دست مـانـد ونـه دل       دل و دست چون تو بردي، بده ‌اي خدا اماني

      شيخ محمود هم مي‌گويد:

نـمـازت كي شود هـرگـز نمازي                     تــو تا خود را بــه كلّي درنبازي

                                                                                                        (گلشن راز)

      و هم او جمع عادت و عبادت را ممكن نمي‌داند:

نگردد جمع با عــادت، عـبـادت                       عـبـادت مي‌كني، بگذر ز عـادت

      مولانا هم مي‌گويد سجده بايد به سوي كعبه دل و ناظر به معنا باشد نه به سوي كعبه گل و ناظر به الفاظ:

مـا در نـماز، سجده به ديدار مي‌بريم                    بيچاره آن كه سجده به ديوار مي‌برد

                                                                                                     (ديوان شمس)

      خداوند نيز نمازگزاراني را كه به قصد جلب توجه ديگران نماز مي‌خوانند انذار مي‌كند كه« ويل للمصلين» (واي بر نمازگزاران) مولانا در اين باب مي‌گويد:

اگــر نـه رويِ دل انـدر بـرابــرت دارم                  مـن ايــن نماز، حسابِ نـمــاز نشمارم

مـرا غـرض ز نماز، آن بود كــه پنهاني                  حـديـث درد فـراقِ تـو بـا تـو بـگذارم

وگرنه اين چه نمازي بود كه مـن، بي‌تو                  نشسته روي به محراب و دل بـه بازارم؟

ازين نـمـاز ريايي چـنـان خجل شده‌ام                 كـه در بـرابـر رويـت، نـظـر نـمــي‌آرم

                                                                                                    (ديوان شمس)

     براي اطلاع از موردي مشابه ، رجوع به تفسير مناسك حج از دكتـر شريعتي هم ، مفيد خواهد بود .   

   اين صورت از عبادت، كه معطوف به معناست، لذّتبخشي عبادات را مضاعف مي‌كند و در نتيجه به مثابه نوعي انضباط زوركي و تحميلي ، پيامدها و بازتاب هاي منفي نخواهند داشت . اين نوع رياضت  است كه مولوي در مورد آن مي‌گويد لذّتِ محوِ لذّت ، از همه لذت ها بيشتراست :

درجهان ،گرلقمه وگرشربت است              لــذت او ، فرعِ محوِ لذت است

و اين لذتي است كه برغم لذات شهواني ، خماري ندارد :

همچنين، هر شهوتي انـدر جهــان             خـواه مال و خـواه جاه و خـواه نان

هر يكي زين ها ، تو را ، مستي كند            چـون نيابي ، آن خمارت مي زنــد

    و همينجاست كه عاشق ، از جـور و قهـر يار، نه تنها رنجور نمي‌شود كه  لذت هم مي‌برد :

اي جفــاي تــو زِ دولت ، خوب تـر               و انتقام تــو ، زِ جــان محبـوبتــر

نـالم و تــرسم كه او بــاور كنـــد               وَز كَــرَم ، آن جـور را ، كمتر كنـد

عاشقم بر قهر و بر لطفش ، به جِـدّ               بوالعجب ، من عاشق اين هر دو ضِدّ

    بِه عكسِ عشق هاي بيرنگ ، مدعيانِ عشق هاي رنگي ،كوچكترين امتحان و جور او را بر نمي‌تابند ؛ همچون داستان آن قزويني كه تحمل نيش سوزن نداشت و فقط مي‌خواست با  خالكوبي نقشِ  شير بر بدن ، خودنمايي كند و مولانا خطاب به او مي‌گويد :

اي برادر ، صبر كن بر دردِ نيش ،              تـا رهي از نيشِ نفسِ گبرِ خويش

   اگر ما بدانيم چه مي كنيم و چرا مي‌كنيم ، به قول نيچه با هرچگونه‌اي سرخواهيم كرد بدون آن كه احساس ناراحتي و سختي كنيم . زندانياني هستند كه داوطلبانه اعتصاب غذا مي‌كنند يا سال هاي سال زندان را با طيب خاطر تحمل مي‌كنند ولي اگر به ما بگويند يكروز حق نداريم از خانه بيرون برويم يا يك روز حق نداريم غذا بخوريم ، احساس مظلوميت و بدبختي از پايمان در مي‌آورد.  احساسي كه انسان پس از گرفتن يك ماه روزه دارد، احساس خوشي ناشي از غلبه بر امتحاني خودخواسته و داوطلبانه است كه بر اعتماد به نفس و توان روحي انسان مي‌افزايد . لذا بهترين معيار براي تشخيص عبادت و رياضتِ مثبت ازمنفي اين است كه عبادت و رياضت  مثبت برغناي روحي و رواني آدم و سرشاري درون مي‌افزايد و آن يك ، از آن مي‌كاهد .

      مولانا را شمس از چله نشيني نهي مي‌كند:

سي پاره بـه كـف در چله شدي                      سي پاره مـنم، تــرك چله كـن

                                                                                                     (ديوان شمس)

      رهبانان مسيحي با احضار و عقيم كردن خود مي‌خواستند شهوات غريزي را دفع كنند. مولانا در اين باب سخن جالب دارد و مي‌گويد اگر انسان مُختصي(عقیم) شهوت نورزد فضيلتي ندارد و مهم اين است كه با دشمن زنده بجنگي:

هين مكن خود را خصي، رهبان مشو                     زان كه عـفـت هست، شهوت را گرو

بي‌هوا، نـهـي از هـوا، ممكن نـبـود                       هــم غــزا با مردگان نتوان نـمـود

       ذكر ، باعث مي‌شود كه از وسوسه‌هاي فكري و ناآرامي ناشي از آن رهايي پيدا كنيم و اطمينان و آرامش قلبي ناشي از ذكر خدا ، از همين جاست . مولوي تمثيلي دارد راجع به انساني كه براي در امان ماندن از وِز وِزِ وسوسه‌هاي زنبوران ذهني و فكري ، به آب پناه مي‌برد و سر در زير آب مي‌كند . ذكر ، همان خاصيت آب ر ادارد كه ما را از شرّ وساوس فكري و گفتگوهاي دروني و خودخوري هاي ذهني  مي‌رهاند :

دَم بخــور در آبِ ذكر و صبــركـن             تــا رهي از فكـر و  وسواسِ كهـُـن

آنچنان كه عـور[3] ، اندر آب جست              تا در آب از زخم زنبوران ، بِرَست

مي كند  زنبور ، بــر بالا طـــواف              چـون برآرد  سَر ، ندارندش معـاف

آب ، ذكرِ حقّ و زنبور ، اين زمـان                هست يـــادِ  اين فلان و آن فلان

      آن جا كه از فكر كاري ساخته نيست و فكر افسرده و جامد مي‌شود، بايد با ذكر حركت كرد:

    به قول مولانا:

اين قدر گفتيم، باقي فـكـر كــن                     فـكـر اگر جامد بود، رو ذكر كن

ذكر، آرد فـكــر را، در اهـتــزاز                     ذكر را، خورشيدِ اين افسرده ساز

    مــولاناي بزرگ در باره دعــا هم سخنان دلنشين بسياري دارد و از جمله اينكه دعا به شرطي به او مي رسد كه با دل پاك خوانده شود و اين كه دعا نوعي خلوت كردن با خدا و راز و نياز است كه نفس اين گفتگو ،  اثراتِ ضد نفساني دارد و بنابر اين داعي نبايد به اجابت آن كاري داشته باشد :

اي اَخي ، دست از دعا كردن ، مدار             بـا اجابت يـا رَد ِ اويت چــه كــار

  و:  

هر كه را دل، پاك شـد از اِعتلال [4]،              آن دعــايش مي رود تا ذوالجلال

      پيامبر فرمود شب را با خوابيدن كوتاه نكنيد و روز روشن را با گناهان تيره نكنيد. عبادت در شب بدون شائبه‌ي رياست و در خلوت صورت مي‌گيرد لذا مؤثرتر است. مولانا در فيه مافيه مي‌گويد: « قال النبي عليه السلام: الليل طويلٌ فلا تُقَصِرهُ بِمنامِكَ و النهارُ مُضيُ فلا تُكدِرهُ باثامِكَ. شب دراز است از بهر راز گفتن و حاجات خواستن. بي‌تشويش خلق و بي‌زحمت دوستان و دشمنان. خلوتي و سلوتي حاصل شده. حق تعالي پرده فرو كشيده تا عمل‌ها از ريا مصون و محروس باشد و خالص باشد لله تعالي و در شب تيره مرد ريايي از مخلص پيدا شود.»

 


[1] قعده: روی نشیمن گاه. نوعی از نشستن

[2][2] دست افزار زفت: یعنی وسیلة مناسب چاره گری

[3] عور:لخت

[4] اعتلال: بیماری



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

گریز ناپذیری از صورت

گریز ناپذیری از صورت   

 

مولانا می گوید خدا بی صورت است ولی انسان در زمان فراق و جدایی، دست به صورت سازیِ امر بی صورت می زند تا ارتباطش را با امر بی صورت حفظ کند:

صورتی پیدا کند بر یادِ او

 

جذب صورت، آرَدَت در گفت و گو

راز گویی پیشِ صورت، صد هزار

 

آن چنان که یار گوید پیش یار

صورت سازی و بت پرستی به همین انگیزه به وجود می آید.   صورت پرستی کم کم می تواند امر بی صورت را از یاد ما ببرد. اما در عین حال می تواند ما را به یاد امر بی صورت بیاندازد:

عشق صورت‌ها بسازد در فراق

 

نامصور، سَر کُند وقت طلاق؛

که منم آن اصلِ اصلِ هوش و مست

 

بر صُور آن حُسن، عکسِ ما بُدست

پرده‌ها را این زمان برداشتم

 

حسن را، بی‌واسطه بِفراشتم

عاشق باید چندان با عکس و صورت محشور شود تا به امر مجرد پی ببرد. از صورت کاسه بگذارد و با نوشیدن محتوای کاسه، طریق علو و کمال بگیرد:

زان که بس با عکسِ من در بافتی

 

قوّتِ تجریدِ ذاتم یافتی

کاسه‌ها دان این صور را وَندرو

 

آن چه حق ریزد، بدان گیرد عُلو

می توان گفت فتی شیسم یا شیء پرستی می تواند شکل پیشرفتة صورت پرستی است. راز و نیاز با قبور و اماکن مقدسه از همین قبیل است. عده ای آن را شرک تلقی می کنند ولی همان طور که مولانا می گوید گاه از آن گریز و گزیری نیست و اگر جای امر بی صورت را نگیرد، به لحاظ روانشناسی و جامعه شناسی قابل درک و قابل فهم است. تاکید بر تنزیه می تواند ارتباط خالق و مخلوق را بگسلد یا چنان آن را ناملموس و غیرمحسوس سازد که تاثیر عملی وجود امر بی صورت را از زندگی بندة خدا بزداید.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

حرفی از ان هزاران....

 

آیه هفته:

آیه 97 سوره توبه: الْأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْرًا وَنِفَاقًا وَأَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ  وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ: باديه‌نشينان عرب، در كفر و نفاق [از ديگران‌] سخت‌تر، و به اينكه حدود آنچه را كه خدا بر فرستاده‌اش نازل كرده، ندانند، سزاوارترند و خدا داناى حكيم است.

کلام هفته:

آنچه گوید نفس که به تدریج مسلمان شوم، نیک شوم، عین مکرست، و عین طلب فراق است، ضعیف شده و چاره دگرش نیست مداهنه (چاپلوسی) آغاز کرده است ... مقالات شمس

داستانک:

روایت شاملو از داستان معروف چوپان دروغگو:

گله ای گرگ که شب وروز را با گرسنگی و در ماندگی سپری می کردند.از قضا از گوشه ای از صحرا سر در می آورند که چوپان جوانی مشغول چراندن گوسفندان و بره های خود بوده که عزم خود راجزم کرده تا هجوم برده و دلی از عزا در آورده باشند.از بزرگ خود رخصت می طلبند .گرگ پیر با در خواست آنها موافقت می کند و به آنها می گوید :اگر می خواهید در این هجوم آسوده باشید و با دلی قرص مشغول نابودی این گله باشید به حرف های من گوش کرده و هر چه که می گویم اطاعت کنید.

مریدان گفتند: آن کنیم که تو گویی،چه کنیم؟

گرگ باران دیده گفت:هرکدام پشت بوته و سنگی خود را مستتر کنید.وقتی که من اشارت کردم ،هر کدام از گوشه ای از گوشه ای بیرون جهید و حمله کنید،اما مبادا به گوسفند و بره ای چنگ و دندان برید. چشم و گوشتان به من باشد.آن لحظه که اشاره کردم،در دم به همان خفیه گاه و گوشه برگردید و آرام منتظر اشارات بعدی من باشید.گرگ ها چنان کردند.هرکدام به گوشه ای رفته و پنهان شدند.گرگ پیر اشاره کرد و گرگ ها به گله حمله بردند.چوپان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که:آی گرگ گرگ آمد صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار میکردند به گوش گرگ پیر رسید ،ندا داد که عقب نشینی کنند و پنهان شوند.

گرگ ها چنان کردند که پیر گفته بود.مردان با بیل و چوب در دست چون رسیدند ،خبری از گرگ ندیدند،پس برفتند و مشغول کار خویش شدند.ساعتی از رفتن مردان نگذشته بود که گرگ پیر دستور حمله بدون خونریزی را صادر کرد.گرگ های جوان باز از مخفی گاه بیرون جهیدند و باز فریاد کمک کنید بلند شد.چیزی به رسیدن مردان چوب به دست نرسیده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد.مردان چون رسدند باز ردی از گرگ ندیدند و برگشتند.

ساعتی بعد گرگ پیر دستور حمله ای دوباره داد.این بار گرچه صدای استمداد و کمک خواهی چوپان با رنگی از التماس و استیصال داشت،ولی دیگر خبری از صدای مردان چوب به دست نبود.

گرگ پیر پوز خندی زد و اولین بره را خود به نیش کشید و به خاک کشاند و مریدان پیر چنان کردند ....

از آن ایام تا آن روز تا امروز کاتبان آن کتاب ها بی آن که به این تاکتیک جنگی گرگ بیندیشیند،یک قلم در مذمت وسرکوفت آن چوپان جوان نوشته اند و آن بی چاره بی گناه را برای ما طفل معصوم های ان روزها دروغگو جازده و معرفی کرده اند.

طنز هفته:

فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود، بی پروا نظر خود را باز گفت. فتحعلی شاه فرمان داد تا او را به طویله ببرند و در ردیف چهار پاین به آخور بندند. شاعر ساعتی چند آنجا بود تا آن جا که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند. سپس پرسید : ((حالا چطور است)).

شاعر بینوا هم بی آنکه پاسخی بدهد , راه خروج را پیش گرفت. شاه پرسید : کجا میروی ؟ گفت: به طویله!

شعر هفته:

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

 یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

 عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن

 گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل

 بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

 گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

 بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

 بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

 و آصف ملک سلیمان نیز هم

"حافظ"

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

مقصد و مقصود عارفان

مقصد و مقصود عارفان

محمدامین مروتی

 

عرفان واکنشی در مقابل صورت پرستی روزافزونی است که بعد از وفات بنیانگزاران نخستین ادیان، به شکل مناسک و مراسم فرمالیستی و بی محتوا جای تعالیم و مقاصد اولیه را می گیرد و به قول شریعتی، یک "نهضت" پویا را به یک "نهاد" ایستا تبدیل می کند. اما مسلمانی در ابتدا یک شیوة زندگی بوده است نه مجموعه ای از مناسکِ محتوازدایی شده که ربطی به زندگی روزمره نداشته باشد. عرفا معتقدند پیامبران برای "تغییر سبک زندگی" آمده اند نه برای تحمیل تکالیف صوری و ایجاد زحمت برای بشر. در سیستم آموزشی گذشته، مشق شب و تکالیف منزل مشقتی بود برای دانش آموزان. کارشناسان آموزشی با توجه به مقاصد فرهنگی، شیوه های جدیدی را پیش نهادند که هدفش رشد و ارتقای توانایی های بالقوة دانش آموز بود. و به جای تکلیف محوری و معلم محوری بر افزایش قدرت تحلیل و تحقیق و تعقل دانش آموز تاکید می کند. البته تکلیف همیشه وجود دارد و باید وجود داشته باشد ولی باید ناظر به هدف و معطوف به معنا باشد و هدف اصلی که تحول حال و تغییر شیوة زندگی است ، نباید فراموش شود. در واقع مقصد و مقصود عرفا، احیای گوهر و عدم غفلت تدریجی از محتوای دین است. البته این بدان معنا نیست که عرفا به نوبة خود از این هدف عدول نکرده اند و چه بسا فرقه های عارفانه و به خصوص صوفیانه خود به فرمالیسم و فرقه گرایی در غلطیده اند و به نوبة خود نه تنها گوهر دین، که گوهر عرفان را نیز فرو نهاده و از آن هم محتوا زدایی کرده اند و نهضت پویا و پر طراوتشان را به نهادهای ایستا و کم تحرک تبدیل کرده اند.

خلاصه عرفا می گویند درس اصلی ادیان و پیامبران این است که چگونه از طریق تغییر سبک زندگی خود، رستگاری دنیا و عقبی را به دست آوریم. از این رو مولانا می گوید حقیقت قرآن، به دست آوردن احوال پیغمبرگونه است:

چون تو در قرآن حق بگریختی،                    با روان انبیا آمیختی

هست قرآن، حال های انبیا                         ماهیانِ بحر پاکِ کبریا

ور بخوانی و نه‌ای قرآن‌پذیر،                         انبیا و اولیا را دیده گیر

یعنی اگر قرآن بخوانی ولی به احوال پیامبران راه نیابی، فرق نمی کند خودِ پیامبر را هم ببینی یا نبینی یا هزاران نقل قول از او حفظ باشی. در جای دیگر هم می گوید:

شیر را بچه همی ماند بدو                         تو به پیغمبر چه می مانی؟ بگو

یا می گوید اگر پیرو پیامبری، باید به دنبال او به معراج بروی و در آن اوج، بر رخ ماه بوسه بزنی و از خود به در شوی:

به معراج برآیید چو از آل رسولید                                رخ ماه ببوسید، چو بر بام بلندید

چو آن چشمه بدیدیت، چرا آب نگشتید؟                      چو آن "خویش" بدیدیت، چرا "خویش" پسندید؟

علامت پیرو پیامبر بودن و مسلمانی، شیرینی و طراوت و حس نو بودن و نوبینی است:

چو در کان نباتید، تُرُش روی چرایید؟                            چو در آب حیاتید، چرا خشک و نژندید؟

از این شمع بسوزید دل و جان بفروزید                            تنِ تازه بپوشید، چو این کهنه فکندید

شمس نیز توحید حقیقی را این می‌داند که انسان خود به عالم وحدت پا نهد و مجموع گردد و حس وحدت با آدم و عالم پیدا کند به جای این که آن را بر زبان آورد و تنها بدان شهادت دهد:

"گفت خدا یکی است. گفتم اکنون تو را چه؟ چون تو در عالم تفرقه‌ای؟" (ص 280)

"او یکی است. تو کیستی؟ تو شش هزار بیشی! تو یکتا شو؟ وگرنه از یکی او، تو را چه." (ص 259)

"از عالم توحید تو را چه، چو تو صد هزار بیشی؟ هر جزوت به طَرَفی. هر جزوت به عالمی. "(دفتر دوم ـ ص 41)

خواجه عبد الله انصاری هم می گوید:

"توحید نه همه آن است که او را یگانه دانی.توحید حقیقی آن است که او را یگانه باشی وز غیر او بیگانه باشی."

 

عرفا به ذو مراتب بودن حقیقت باور دارند. به دیدار در مقابل شنیدار. به شهود و تجربه حسی در مقابل شنود.  آنچه که ما از دین و ایمان شنیده ایم، نقل و داستانِ ایمان بوده است که از دیگران شنیده ایم و این همه ما را سرمست کرده است. چه بهتر که مستقل از گفته های دیگران به حقیقت ایمان هم برسیم و خود ایمان را هم به چشم ببینیم:

گوشم شنيد قصه‌ي ايمان و مست شد                كو قسمِ چشم؟ صورتِ ايمانم آرزوست

در واقع عرفا نظر به باطن و معنای عبارات دارند. مثلا از نظر شمس معنی ولایت تسلط و ولایت برنفس است نه بر قدرت و ثروت:

"معنی ولایت چه باشد؟ آن که او را لشکرها باشد و شهرها و دیه ها؟ نی. بلکه ولایت آن باشد که او را ولایت باشد بر نفس خویشتن و بر احوال خویشتن و بر صفات خویشتن و بر کلام خویشتن و سکوت خویشتن... "( دفتر اول-ص 85)

یا می گوید شیطان واقعی در درون بشر جاری و ساری است و دشمن اصلی انسان در درون اوست:

"آنچه گویند عمر رضی الله عنه بزد یک چشم شیطان را کور کرد غیر ظاهر معنی، آنجا معنی دیگر است... اگر نه، این شیطان، چیزی مجسم نیست ان الشّیطان یجری فی بنی آدم." (دفتر اول -ص 232) خداوند می فرماید شیطان را قدرتی بر اهل سبا نبود. آنان اختیار داشتند که از شیطان پیروی نکنند:

سوره سبأ آيه  21:‏ وَمَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِي شَكٍّ وَرَبُّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ ‏: ‏شيطان هيچ گونه قدرتي بر آنان نداشت . مگر بدان خاطر تا بدانيم كه چه كسي به آخرت ايمان مي‌آورد ، و چه كسي درباره آن متردّد مي‌ماند . پروردگار تو مراقب ( احوال ) و نگهدار ( حساب افعال بندگان ) است .‏

کفر و ایمان نزد عرفا، محتوا دارند و به واژه ها و برچسب ها، فرو کاستنی نیستند. شمس کفر و اسلام را یک اسم نمی‌داند، بل یک مسما و یک محتوی تلقی می‌کند و با این معیار به همان اندازه که یک مسیحی می‌تواند مسلمان باشد، یک مسلمان هم می‌تواند کافر باشد:

"جماعتی مسلمان برونانِ کافر اندرون ،مرا دعوت کردند. عذرها گفتم. می‌رفتم در کلیسا، کافران بودندی دوستان من: کافر برون، مسلمان اندرون.. ." (دفتر دوم ـ ص 31)

و معنای نَبی همان بیدار کننده است:

"خضر به موسی گفت  سأنبئک، بیدار کنم تو را... نبی یعنی بیدار کننده... به حقیقت حق... " ( مقالات شمس جلد دوم- ص 160)

علم و خبر و تفسیر و آگاهی هم به شرطی مفید است که به نبا و بیداری منجر شود:

جانِ جمله علم ها این است، این       که بدانی تو که ای در یوم دین

در قیامت از قلب سلیم می پرسند نه معلومات و اموال و اولادت.

عبادت به نماز و روزه و اوقات خاص، منحصر و ختم نمی شود ، بلکه چنانچه در خبر آمده است، حقیقت آن مراقبة دم به دم از احوال نفسانی است:

پنج وقت آمد ، نماز و رهنمون              عاشقان را ، في صَلاتِ دائمون

بشنو از اخبارِ آن صَدرِ صـدور              لا صـلاتَ تَــمَّ الاّ بـالحضــور

صلات حقیقی- چنان که از خود واژه بر می آید- باید به ما حس اتصال و وحدت بدهد:

نـمـازت كي شود هـرگـز نمازي          تــو تا خود را بــه كلّي درنبازي

و به قول شیخ محمود به یک رسم و عادت تکراری تبدیل نشود:

نگردد جمع با عــادت، عـبـادت          عـبـادت مي‌كني، بگذر ز عـادت

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

مغالطة پهلوان پنبه چیست؟

مغالطة پهلوان پنبه چیست؟

مغالطة پهلوان پنبه این است که شما در نقد دیگران منصف نباشید. نظریات مخالف را به ضعیف ترین شکلی در هیئت یک پهلوان پنبه ای معرفی کنید تا بتوانید به راحتی بطلان آن ها را ثابت کنید. اما ناقدان حقیقت پژوه، به عکس عمل می کنند و نقطه نظرات مورد نقد را در قوی ترین شکل ممکن، صورت بندیِ می کنند تا هیچ بخشی از حقیقت گم نشود. این شیوه در تعاملات روزمره مان با دیگران و در قضاوت هایمان هم به شدت ساری و جاری است. هشیاری نسبت به این مغالطه و کنترل این رویه، یکی از موثرترین راهکارهای خودسازی و تمرین کردن انصاف و بازسازیِ همدلانة روابطمان با یکدیگر است.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

مکانیسم غلبه فرمالیسم و نقد صورتگرایی و لفظ مندی

مکانیسم غلبه فرمالیسم و نقد صورتگرایی و لفظ مندی 

داستان اول:

طلبه‌ای تازه علم اصول را شروع کرده بود. رفت دید یک پیرمرد با اسب خرمن می‌کوبد، آن موقع این وسایل جدید نبود، یک زنگوله بسته خرمن می‌کوبد. رسید گفت: سلام علیکم، چرا زنگوله بسته‌ای؟ گفت: جناب شیخ من گاهی وقت‌ها می‌نشینم چای بخورم استراحت کنم اگر بایستد از صدای زنگ می‌فهمم، می‌زنم که راه بیفتد. گفت: «لَو فَرَضنا» این اسب در جا سر خود را تکان داد و تو هم پشت به این بودی، از کجا می‌دانی او ایستاده یا می‌رود؟ گفت: اسب ما علم اصول نخوانده، یعنی این پیچیدگی ها فقط در ذهن شماست!

داستان دوم:

ﺩﺭ ﻣﻌﺒﺪﯼ ﮔﺮﺑﻪﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺭﺍﻫﺐﻫﺎ، ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺁﻥﻫﺎ ﻣﯽﺷﺪ! ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻪ ﺑﺎﻍ ﺑﺒﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺒﻨﺪﺩ. ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺍﻝ ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺁﻥ ﻣﺬﻫﺐ ﺷﺪ!

ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺑﻌﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ! ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﺩ...ﺭﺍﻫﺒﺎﻥ ﺁﻥ ﻣﻌﺒﺪ ﮔﺮﺑﻪﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﺪ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﺗﺎ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ!!!

ﺗﺎ ﺍﺻﻮﻝ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ بعدﯼ، ﺭﺳﺎﻟﻪﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ ﺩﺭ باب ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺑﺴﺘﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﺎﺩﺕ!!

تحلیل و تجویز:

خیلی از باورهایی که داریم در گذشته منطق و دلیلی داشته اند. اما داستان این جاست که باورها ممکن است با یک ریشه منطقی و عقلایی بوجود آیند اما زمانی که متولد می شوند ممکن است زندگی مستقلی از ریشه خود داشته باشند. یعنی اینکه آن دلیل (مزاحمت گربه هنگام تمرکز) از بین برود اما آن باور (اهمیت بستن گربه به درخت ته باغ) به زندگی خود ادامه می دهد.

بنابراین به زندگی روزمره خود به دقت نگاه کنیم و از خودمان بپرسیم که چرا من به چنین چیزی باور دارم و روی چه منطقی به چنین باوری رسیده ام.  شاید ما چندین گربه داریم که باید برویم ته باغ و آزادشان کنیم.

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

خودشناسی بر اساس مثنوی گفتار هشتم: راهکارهای تحول 7 ـ مثبت نگري

خودشناسی بر اساس مثنوی

محمد امین مروتی

گفتار هشتم: راهکارهای تحول

      7 ـ مثبت نگري :

      تفكرو تصور مثبت و خوش بيني ، راهكاري است كه بَدَلِ شگرد نفسانيت در زمينه مأيوس كردن و ترساندن ما از تحــــول ، به حساب مي‌آيد. به قول معروف با ديدن نيمه پرليوان ، قدم هاي محكم تري به سوي مقصود  برداريم . بر اساس قوانين روانشناسي ثابت شده ، كه انسان به طور ناخودآگاه به سوي تصاوير ذهني خود كشيده مي‌شود و اگر تصور شكست در ذهنش باشد ، شكست مي‌خورد . در واقع به هر چه توجه كني باعث رشد آن مي‌شوي . مثلا اگر بگويد « نكند فراموش كنم كه . .  .  » ، آن چيز كه نبايد فراموش شود ، فراموش مي‌شود . پس بهتر است كه بگويد « يادم باشد كه . . .» . موقع رانندگي به جاي آن كه ذهن خود را به اشغال مفهوم "تصادف" در آوريد، فقط خوب برانيد . به جاي تمركز روي نداشته هايتان بر روي داشته هايتان متمركز شويد . . در وجود ما مقداري انرژي هست ، به هر سو هدايتش كنيم عمل مي‌كند و  انرژي منفي همان انرژي مثبتي است كه در خلاف جهت جريان پيـدا كــرده . مثل اتومبيلي كه به سرعت به سمت شرق مي‌رود و مي‌تواند با همان سرعت به طرف غرب هم برود .



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

سیره و سنت پیامبر

سیره و سنت پیامبر

آیا پیامبر اکرم به زمان و مکان در صدور احکام توجه کرده اند یا خیر؟ اگر کرده اند ما هم در صورتی اهل سنت و پیرو او هستیم که به عنصر زمان و مکان توجه کنیم وگرنه، نه. نه تنها پیامبر، که خود خدا هم به این عناصر توجه داشته اند و احکام بی زمان و بی مکان یا فرازمانی و فرامکانی صادر نکرده اند. این همه ناسخ و منسوخ چه در قرآن و چه در سنت، در طول فقط 23 سال بعثت رسول خدا اتفاق افتاده است. بدیهی است در طول 1300 سال به مراتب این تغییرات و تحولات باید بیشتر باشد تا بتوانیم مدعی عمل به سیره رسول و سنت الهی باشیم.  خدا و رسولش، همان احکام روزگار خود را امضا و در مواردی جرح و تعدیل کرده اند. پیامبر معاصر زمان خود بود و ما هم به تبع ایشان باید معاصر زمان خود باشیم تا بتوانیم مدعی پیروی از اوباشیم. به قول مولانا:

شیر را بچه همی ماند بدو      تو به پیغمبر چه می مانی بگو



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

احتما

احتما

محمد امین مروتی

مولانا معتقد است آن کس که به واقع تشنه است، خود را به جواب و سوال سرگرم نمی کند. در واقع یکی از نشانه های عدم جدیت سالک، همین غرقه شدن در مباحث کلامی است. توصیة مولانا این است که در مواردی که عقلا نمی توانی نسبت به موضوعی قانع شوی، از آن در گذر و با نوعی مراقبه، مانعِ ورود وز وزِ زنبورهای اندیشه به ذهن شو. از اندیشه ها اجتناب کن. زیرا در پاره ای از معقولات، فکر، فکر می آورد بی آن که به نتیجه ای برسد. مثل بیشه ای که جانوران به آن می آیند و می روند:

گر شوم مشغول اشکال و جواب

تشنگان را کَی توانم داد آب

گر تو اشکالی به کلیّ و حرج،

صبر کن الصبر مفتاح الفرج

احتما[1] کن احتما ز اندیشه‌ها

فکر: شیر و گور و دل ها: بیشه‌ها

مولانا با استفادة هوشمندانه از یک مفهوم طبّی می گوید، پیشگیری بهتر از درمان است. چنان چه اگر سرِ گری را بخارانی، خارشش افزون می گردد. به خصوص در مسائل روحی و روانی، احتما و اجتناب از زیر و روکردنشان با فکر، موثرتر است و باعث قوّت جان سالک می شود:

احتماها بر دواها سرورست

زانک خاریدن، فزونی گرست

احتما اصل دوا آمد یقین

احتما کن قُوّت جانت ببین

در جای دیگر هم می گوید علت بی خوابی ها و اضطراب ها و غم و غصه های مردم، تفکرات زائد و بی نتیجه است:

جمله خلقان، سخرة اندیشه اند

زان سبب خسته دل و غم پیشه اند

یا: نیم عمرت در پریشانی رود

نیم دیگر در پشیمانی رود

 


[1] احتما: پرهیز



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

وحی القلب

وحی القلب چیست؟

محمدامین مروتی

مولانا می گوید مردان خدا – برغم عوام ـ از الهام و وحی قلبی برخوردارند و شرّ نفس جز به وحی قلب از سر ما دور نمی شود:

مکر نفس و تن نداند عامِ شهر                    او نگردد جز به وحی القلب، قهر

روح القدس یا فرشتة وحی، غیر از وحی پیامبرانه، متفکل الهامات و در دل انداختن هایی است که تحت عنوان واردات قلبی به دل سالک می افتد. مولانا می گوید چیزهایی هست برای نگفتن که من نمی توانم برایت بگویم:

چیز دیگر ماند اما گفتنش      با تو روح القدس گوید بی منش

ختم نبوت بدان معنا نیست که دیگر ارتباط مستقیم خدا با بندگانش قطع شده است:

اتصالي بي تکيّف، بي قياس   هست ربّ الناس را با جانِ ناس

شاید هم این روح القدس، تعبیری باشد برای شانی از شئونِ معرفتیِ انسانی که در راه کمال پا گذاشته است. مثل گفت و گوهایی که انسان در خواب با خود دارد ولی گمان می کند با موجوداتی دیگر در حال مراوده است:

نه تو گویی هم به گوش خویشتن

نه من و نه غیرمن، ای هم تو من

همچو آن وقتی که خواب اندر روی

تو ز پیش خود به پیش خود شوی

بشنوی از خویش و پنداری فلان

با تو اندر خواب گُفتَست آن نهان

مولوی نتیجه می گیرد که انسان موجودی هزار لایه و هزار توست:

تو "یکی تو" نیستی ای خوش رفیق

بلکه گردونی و دریای عمیق

آن تُوِ زفتت که آن نُهصدتوَست

قلزمست وغرقه گاهِ صد تُوست

اما این وحی القلب ربط وثیقی با خواب دیدن یا بیدار بودن ندارد بلکه شرط لازم برای این وحی القلب ،که در زبان و بیان نمی گنجد، خاموشی و دم نزدن است:

خود چه جای حدِ بیداریست و خواب

دم مزن والله اعلم بالصواب

دم مزن تا بشنوی از دم زنان

آنچه نامد در زبان و در بیان

دم مزن تا بشنوی زان آفتاب

آنچه نامد درکتاب و در خطاب

 

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

خودشناسی بر اساس مثنوی . راهكارهاي عملي تحول ومكانيسم آن 8 ـ مراقبه

خودشناسی بر اساس مثنوی

محمدامین مروتی

گفتار هشتم :

راهكارهاي عملي تحول ومكانيسم آن

        8 ـ مراقبه :

      همان گونه كه بدن براي تميز شدن به صابون نياز دارد ، روح نيز براي پاكسازي احتياج به آرامش دارد . معمولا براي پاكسازي ذهن از تفكرات مزاحم ، مراقبه يا مديتيشن (T.M ) پيشنهاد شده است كه ضمن آن بايد مواظب باشي افكار مزاحم وارد ذهن نشوند و به نوعي حاجبِ درگاه ذهن گردي . بسياري از افراد ، اين شگرد را پسنديده‌اند ولي گاهي اين مراقبت خود تبديل به يك تفكر مزاحم ديگر مي‌شود و احساس مي‌كني بايد خون را با خون بشويي و لفظ را با لفظ و فكر را با فكر درگير كني . مثال معروفي كه عرفا از مراقبه مي زنند ، تمركز گربه با تمام حواس بر سوراخ موش است اين تمركز با تمركزهاي مصنوعي موسوم به T.M  تفاوت دارد و مهمتريت تفاوتش اين كه تصنعي و ساختگي نيست و عينِ زندگي است . لذا بهترين شكل مراقبه ، خود را در لحظه موجود و حاضر خلاصه كردن است و اين كه بداني همه دارايي تو اين لحظه موجود است . آينده اي و گذشته اي وجود ندارد . هيچ چيز نداري جز همين لحظه كه در آني . پس بكوش تمام وكمال، آن را حس كني و زندگي كني و اگر با تك تك لحظات زندگی همين معامله را بكني در عين مراقبه و تماميت وجودي هستي . هيچ انضباط مصنوعي و ساختگي راه به مقصود نمي‌برد .  بقول ذِنِريَن ها ، بايد مثل ماهي در آب و پرنده در هوا ، لحظه به لحظه و فارغ از گذشته و آينده با لحظه حاضر در آميزي و اگر بتواني چنين كني ، تمام قضيه نفسانيت و خود سازي حل است . همه چيز خلاصه مي شود در رفتاري كه با لحظه موجود داري . اگر قدر همين لحظه را نداني و از دستش دهي ، مطمئن باش لحظات بعدي را هم از دست خواهي داد . به بيان ديگر في البداهه زنــدگي كـن و في البداهگي را به همه ساحت هاي وجوديت گسترش ده . در في البداهگي كه همان زيستن در لحظه است ، خوشي ها و شاد يهاي نا منتظري كه از قبل وعده شان را به خــود نداده‌ايم در انتظار مــا هستند . در في البـــداهگي كهنگي و تكـــرار و عادت راه ندارد . در في البداهگي است كه بهترين و زيبا ترين آثار هنري خلق مي شوند . شيرين ترين جملات و عبارت را در حالت في البداهه بر زبان مي‌رانيم .

 مؤ ثرترين آمد ترين افكار ( اعم علمي و عملي ) ضمن تفكر لحظه به لحظه و آزاد حاصل مي شوند . في البداهگي ادراك مستقيم و بيواسطه جهان به اقتضاي لحظات و حال ومقام است . نوعي كار آمد كردن و به روز كردن تفكر و احساس ، از طريق خلاص كردن موتور ذهن است . ادراكات كهنه و متكي به حافظه قادر به حلّ چالش هاي نو نيستند . في البداهگي  نفيِ انديشه گسسته و فاصله دار از واقعيت جاري و نوشونده است . في البداهگي اوج تمركز و مراقبه و تماميت و نامي ديگر براي تمام اين اصطلاحات است .

     كل مسئله و مسائل مربوط به انسان و نفسانيت ، با تمركز و تماميت در لحظات واقعي و گذرنده حيات حل مي‌شود در واقع فكر و ذكر و هم و غم ما بايد خلاصه شود در اين كه با اين لحظه كه داريم چگونه خوب و كامل در مي آميزيم . نظر دوختن به دورها و آينده ولو اين كه اين  آينده در بردارنده تصور و تصوير كمال باشد ، ما را از زندگــي كردن باز خواهد داشت . ياد حكايت گويايي افتادم از عارفي كه مي خواست خطبه اي در نماز جماعت بخواند. صف نماز منظم نشده بود . يكي گفت : خداي رحمت كند آن كس را كه قدمي پيش نهد تا صف نظم گيرد . عارف خطيب به منبر نرفت و گفت همه آن چه مي‌خواستم در خطبه اي طولاني بگويم تو در اين جمله خلاصه كردي . ما هم بايد در انديشه گامي باشيم كه هم الان مي خواهيم برداريم . چه كار داري به آن دور دورهاي خواب وخيالي . الان چه بايد بكني و چه مي‌تواني بكني . اگر اين گام را درست برداري ، گام بعدي را هم درست بـرخواهي داشت و روزي روزگاري در زمان و وقت مناسب خودش، آن گـام نهايي در آن دور دورها هم خودش مي‌آيد و متحقق مي‌شود . نظر كــردن در آن دورها ، به جاي حركت عملي ، تصور و توهم و خوش بودن با خيالات آن مدينه فـاضله دور دست و افسانه را جانشين مي‌كنــد و تــو بـاز به دام نفس مي‌افتي كه گويا اگر تصويري از آن سراب دور دست در ذهن داري و راجع بدان حرف مي‌زني و بحث مي‌كني ، لابد  نسبتي و رابطه‌اي واقعي هم با آن داري. اين به معناي بي‌خيالي و غفلت نسبت به آينده نيست بلكه به عكس نكته مهم اين است كه بهترين راه ساختن آينده، از دست ندادن حال است.

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

پایان مثنوی

پایان مثنوی

از ویکی پدیا

سلطان ولد فرزند مولانا گوید: وقتی دفتر ششم مثنوی به پایان رسید دیگر پدر، دم نزد. از او سؤال کردم که داستان شاهزاده سوم دژ هش ربا ناتمام ماند.

مدتی زین مثنوی چون والدم             شد خمش، گفتم ورا کای زنده دم

از چه رو دیگر نمی‌گویی سخن           از چه بر بستی در علم لدن

قصة شهزادگان نامد به سر                ماند ناسفته درِ سوم پسر

گفت نطقم چون شتر زین پس بخفت   نیستش با هیچ‌کس تا حشر، گفت

هست باقی شرح این لیکن درون         بسته شد دیگر نمی‌آید برون

همچو اشتر، ناطقه اینجا بخفت           او بگوید، من دهان بستم ز گفت

وقت رحلت آمد و جَستن زِ جو           کلُّ شیٍ هالک الّا وجهُهَ

باقی این گفته آید بی زبان                در دل آن کس که دارد نور جان

حکایت آخردفترششم هم خود حکایتی ناتمام است که ماجرای سه شاهزاده است که دو پسر اول ودوم را میگوید و قصة سومین پسر ناتمام می ماند. سلطان ولد می گوید:

پدر گفت: دیگر اشتر نطقم بخفت و پس از من کسی دیگر خواهد آمد و ناگفته‌ها را خواهد گفت. در قرن یازدهم شیخ نجیب الدین رضا تبریزی، داستان شاهزاده سوم را  با عنوان شهروان معتبر در مدت زمان چهل روز با تفصیل انشاد نمود و همچنان که مولوی می‌سرود و حسام الدین چلبی می‌نوشت، دراین جا نیز شیخ علینقی اصطهباناتی جانشین و تربیت شده او کاتب مثنوی سبع المثانی وی بود. (  سبع المثانی شیخ نجیب الدین رضا و اصول تصوف دکتر احسان الله استخری)

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

در قیامت هرکسی بار گناه خود را بر دوش می کشد:

سوره سبأ آيه  25: ‏ قُل لَّا تُسْأَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا وَلَا نُسْأَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ ‏: ‏بگو : از شما درباره گناهاني كه ما كرده‌ايم ، و از ما درباره گناهاني كه شما كرده‌ايد ، پرسيده نمي‌شود .‏

شعر هفته:

مثل آن شعبده بازی که کبوتر ها را/ می دهد پرواز،/  از جوف کلاهی که تُهی ست/ شوق پرواز و/  رهایی را،/ زیبایی را،/ از میان کلماتی که عسس یک یک را/ تهی از مقصد و معنی کرده ست/ می دهم اینک، یکْ یک، پرواز/ و آسمان وطنم را، تا دور،/ کرده ام پر زِ کبوترها،/ اینم اعجاز!/ منم آن شعبده باز (شفیعی کدکنی)

کلام هفته:

ازشیخ ما سوال کردند که از خلق تا به حق چند راه است؟ گفت: هزار راه بیش است و به عدد هرذره از موجودات راه است به حق. اما هیچ راه به حق نزدیک تر و بهتر و سبک تر از آن نیست که راحتی به دل انسانی رسانی و ما بدین راه رفتیم و این اختیارکردیم و همه را به این راه وصیت می کنیم. (اسرارالتوحید محمدبن منور)

طنز هفته:

شخصی دعوی نبوت کرد. پيش خليفه اش بردند. ازاوپرسيد که معجزه ات چيست؟ گفت: معجزه ام اين که هر چه در دل شما ميگذرد مرا معلوم است.  چنانکه اکنون دردل همه ميگذرد که من دروغ ميگويم... عبیدزاکانی

داستانک:

من  آدم  حساسی  نيستم . وقتی خانه‌ی والدينم را ترك كردم گريه نكردم ، وقتی گربه‌ام  مرد  گريه  نكردم ،وقتي در  ناسا  كار  پيدا كردم  گريه نكردم ، و  حتي  وقتی  روی ماه  پا  گذاشتم  گريه  نكردم ، اما وقتی از روی ماه  به  زمين  نگاه كردم ،  بغضم  گرفت .با ترديد با پرچمی كه  بنا بود  روی ماه  نصب كنم  بازی  می‌کردم . از آن فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود . ما بوديم و یک خانه ‌ی  گرد آبی . با خود گفتم انسان ها برای چه  می جنگند  ؟ شست  دستم  را  به سمت زمین گرفتم  و تمام  دارایی ام  و کره زمین با آن عظمت  پشت شستم  پنهان شد  و من  اشک  ریختم ...   نيل آرمسترانك/ خاطرات

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

در باب رهبانیت و گوشه گیری

در باب رهبانیت و گوشه گیری

محمدامین مروتی

شمس مولانا را از چلّه کشی و ریاضت کشی منع کرد. مولانا هم در دفتر ششم در بارة منع رهبانیت و عزلت نشینی در دین اسلام سخن می گوید. داستان صیاد پر نیرنگی که جهت به دام انداختن مرغان، خود را در گیاه مرغزار پنهان کرده بود در این باب است. مرغی از علتِ دور گرفتن او از جماعت سوال می کند و صیاد می گوید مردی زاهدم که از دنیا کناره گرفته و در اندیشة مرگ، به سر می برم:

رفت مرغي در ميان مرغزار                بود آنجا دام از بهر شکار

دانه چندي نهاده بر زمين                 وآن صياد آنجا نشسته در کمين

خويشتن پيچيده در برگ و گياه         تا در افتد صيد بيچاره، زِ راه

مرغک آمد سوي او از ناشناخت           پس طوافي کرد و پيش مرد تاخت

گفت او را کيستي تو سبزپوش            در بيابان در ميان اين وحوش؟

گفت مرد زاهدم من منقطع                با گياهي گشتم اينجا مُقتنع[1]

زهد و تقوي را گزيدم دين و کيش       زان که مي ديدم اجل را پيش خويش

صیاد می گوید وقتی که عاقبت کار مردن است بهتر است با مرد و زن خو نکنم:

مرگ همسايه مرا واعظ شده              کسب و دکّان مرا برهم زده

چون به آخر فرد خواهم ماندن،           خو نبايد کرد با هر مرد و زن

رو بخواهم کرد آخر در لَحَد[2]              آن به آيد که کنم خو با احد

رو به خاک آريم کز وي رُسته ايم        دل چرا در بي وفايان بسته ايم؟

مردم حقه باز و دزدند:

من به صحرا خلوتي بگزيده ام            خلق را من دزدِ جامه ديده ام

نيم عمر از آرزوي دلسِتان                نيم عمر از غصّه هاي دشمنان

پرنده می گوید اما در دین احمد رهبانیت نداریم و همة احکام اسلام از نماز جمعه تا امر معروف و نهی منکر و جهاد، همه مستلزم بودن با جماعت است:

مرغ گفتش خواجه در خلوت مَاِيست     دين احمد را تَرَهُّب[3]، نيک نيست

از تَرهّب نهي کردست آن رسول          بدعتي چون در گرفتي اي فضول؟

جمعه شرطست و جماعت در نماز       امر معروف و ز منکر احتراز

مگر پیامبر نفرمود بهترین شما کسانی هستند که نفعشان بیشتر به مردم می رسد؟

رنج بدخويان کشيدن زير صبر                        منفعت دادن به خلقان هم چو ابر

خيرُ ناس اَن يَنفَعَ النّاس، اي پدر         گر نه سنگي چه حريفي با مدر[4]؟

اصلا جهاد در صورتی تحقق می یابد که دشمنی و انسان بدی وجود داشته باشد. کناره گیری از جماعت که مشکل را حل نمی کند:

گفت مرغش پس جهاد آن گه بود،       کين چنين رهزن ميانِ ره بود

از براي حفظ و ياري و نبرد،                بر رهِ ناآمِن آيد، شيرمرد

عرق مردي آنگهي پيدا شود،               که مسافر همره اعدا شود

و نتیجه می گیرد هر دینی را مصلحتی و زمانی است. در دین عیسی مصلحت بوده که رهبانیت گنجانده شود و در اسلام جهاد:

چون نبيِّ سيف بودست آن رسول        امّت او صفدرانند و فحول[5]

مصلحت در دين ما : جنگ و شکوه      مصلحت در دين عيسي : غار و کوه

با تمام این اوصاف مرغ گول صیاد را می خورد و به دام او می رود. شاید مولانا می خواهد بگوید چه بسا راهزنان و صیادانی که دام و دانه شان،سخنان موجه و دینی است و چه بسا مرغانی که علیرغم  دانستنّ حقیقت، در دام طمعِ نفس می افتند و سرشان را بر باد می دهند.

 


[1] مقتنع: قانع

[2] لحد: گور

[3] ترهب: رهبانیت

[4] مدر: کلوخ و سنگ

[5] فحول: شجاعان



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

اگزيستانسياليسم چیست؟

اگزيستانسياليسم چیست؟

محمدامین مروتی

رویکرد وجودی و غیر تاریخی:

وجه تمایز اگزیستانسیالیسم از سایر نحله های فلسفی در وهلة نخست، غیر تاریخی بودن و در وهلة دوم، انسان مداری و صبغة وجودی (اگزیستانس) آن است.

غیر تاریخی به این معنا که تاریخ فلسفه را کنار می گذارد و به تعبیری از صفر شروع می کند. چرا که دل مشغولی فلاسفه سابق، عمدتا هستی شناسی (جهان شناسی) و معرفت شناسی بوده است و دغدغة اگزیستانسیالیسم، احوال روحی انسان و جان شناسی به جای جهان شناسی. به همین دلیل اگزیستانسیالیست ها بر مسائلی نظیر اختیار و انتخاب و اضطراب و دلهره و خودکشی و مسئولیت، درنگ و تامل خاصی دارند. مسئلة آن ها این نیست که عالم و آدم از کجا آمده و به کجا می روند و جوهر و عرض و مقولات عشره و زمان و مکان چه هستند. آن ها به جای دنبال کردن مفاهیم و معقولات مجرد، به مسائل ملموس و محسوس انسان پوست و گوشت و استخوان دار می پردازند.

اصول اساسي اگزيستانسياليسم :

مصطفی ملکیان اصول اساسي اگزيستانسياليسم را چنین اعداد می کند:

1-گزاف و بيهوده و بي‌معني و نامعقول بودن جهان به دليل بي‌پاسخ بودن اين دو سؤال:

الف- چرا جهان به جاي اين كه نباشد، هست؟

ب- چرا جهان به جاي اين كه طور ديگري باشد به اين گونه هست؟  

 یکی از مبانی اعتقادی اگزیستانسیالیسم Absurdity یا گزاف بودن هستی است که طبق آن، دو سؤال فوق، بلاجوابند و پاسخی منطقی ندارند. نه می دانیم چرا جهان هست (به جای این که نباشد) و نه می دانیم چرا این طور است (و نه طور دیگری). این باور به غلط به "پوچی" و فلسفه پوچی ترجمه شده که یادآور یأس و بن بست فکری و فلسفی و بی معنایی عالم و آدم است. در حالی که نزد اگزیستانسیالیست ها هرچند دنیا بی معنی است، ولی خود انسان می تواند و باید به زندگی معنا دهد. بهترین معادل Absurd در زبان فارسی "نامعقول" یا "بی معنی" یا "گزاف" است.

۲-"درون ماندگاری" كه ارتباط با نگاه پديدارشناسانه به جهان دارد. جهان همان چيزي است كه در ذهن ما منعكس مي‌شود. احوال نفساني تنها به فنومن‌ها تعلق مي‌گيرند. ما از چيزي كه به نظرمان مار مي‌آيد، مي‌ترسيم چه آن چیز در عالم واقع مار باشد يا نباشد.

3-تفرد: انسان وقتي به حقيقت وجودش نزديك است كه از همرنگي با جماعت دست بردارد و خودش باشد* و به صرافت طبع عمل كند.

4-گزينش و انتخاب: هر عملي نوعي گزينش است ولو طفره رفتن از گزینش.

5-انسان در موقعيت‌هاي مرزي و حساس و پرتنش مثل مواجهه با مرگ یا مصائب بزرگ به حقيقت وجود خود نزديك مي‌شود. جوهر انسان در شرايط سخت و پراضطراب ديده مي‌شود.

هر چند که در چنین مواجهه ای، انسان خود را بهتر می شناسد و به زوایای پنهان وجودش بیشتر پی می برد؛ اما "خود" ما از جمله شامل ویژگی هایی هم هست که در احوال عادی داریم و تفکیک بین شرایط متعارف و نامتعارف- به عنوان مبنای خودشناسی- بی دلیل به نظر می رسد. اما می توان گفت در شرایط نامتعارف بهتر محک می خوریم و بهتر به پتانسیل های غاییِ نیک و بد وجود خود پی می بریم یعنی می فهمیم که چند مرده حلاجیم و در واقع بهتر و بیشتر ظرفیت های وجودی خودمان را می توانیم بشناسیم. ضمن این که این شرایط نامتعارف لزوما فقط شرایط سخت نیست و انسان در موقعیت هایی نظیر داشتن قدرت و ثروت زیاد هم می تواند ظرفیت های خود را محک بزند. آنچه می توان به شکل منطقی بر روی آن توافق داشت این است که شرایط نامتعارف – اعم از خوش و ناخوش – می تواند فرصتی برای کامل تر شدن به ما بدهد اگر بتوانیم با درایت و آرامش از آن ها استفاده کنیم. ضمن این که عکس قضیه هم صادق است و اگر آمادة مقابله با یک وضعیت مرزی نباشیم، ممکن است به تباهی در افتیم. مثل کسی که ظرفیت قدرت ندارد و اگر روزگار به او فرصت دهد، دمار از روزگار مردم بکشد یا اکر در شرایط نامطلوبی قرار گرفت، ممکن است کارش به یاس و خودکشی برسد.

 


* خودت باش يعني تابع دل خود باش و ذهن خود و خودت را باش يعني براي خودت باش و تفكر فردگرايانه داشته باش.



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب
اشتراک گذاری مطلب

جهاد در اسلام

جهاد در اسلام 

عده ای می گویند احکام سخت گیری و من جمله قتال و جهاد پس از قدرت گرفتن پیامبر آمده اند و زمانی که مسلمانان در قدرت نبودند، از آن سخن نمی گفتند. جالب است بنیادگرایان و تندروانِ مسلمان و خداناباوران هر دو در این موضع اشتراک نظر دارند. در حالی که:

 اولا به عکس این ادعا پیامبر پس از به قدرت رسیدن در مکه، یوم المرحمه را اعلام می کند، در حالی که پیش از آن از فقاتلوا ائمه الکفر سخن رانده بود. پیامبرپس از فتح مکه به مشرکان می گوید: اذهبوا فانتم الطلقاء یعنی بروید، شما آزادید و نه تنها از ایشان انتقام نمی گیرد که خانة سرکردة مخالفان یعنی ابوسفیان را مأمن آن ها قرار می دهد. از آن مهم تر قاتل عموی عزیزش حمزه را قصاص نمی کند بلکه می گوید فقط خودت را به من نشان نده.

ثانیا مسلمانان جنگ با مشرکان را آغاز نکردند بلکه مشرکان قدرت را در دست داشتند و مسلمین را بر نمی تافتند.چه بسا اگر جلو تبلیغ مسلمین را نمی گرفتند، به تبلیغ و دعوت مسالمت آمیز بسنده می کردند و حتی داعیة کسب قدرت نمی داشتند.

ثالثا مسلمانان حاضر بودند با بستن معاهده هایی از جنگ پرهیز کنند و چنین هم کردند . پیمان شکنان و ناکثین مشرکین و یهودیان بودند نه مسلمانان.

رابعا جنگ فقط با کسانی مجاز است که با مسلمین بجنگند و برغم نظر بسیاری از فقها، در اسلام جهاد ابتدایی نداریم. "فقاتلو الذین یقاتلونکم" آن هو به شرط زیاده روی و تجاوز نکردن از اصول: و لا تعتدوا ان الله لایحب المعتدین. یعنی اگر جنگی واقع شد، هر رفتاری با دشمن جایز نیست. وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا  إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (آیه 190 سوره بقره).

خامسا اگر به هر دلیلی، معاندان طالب صلح شدند باز هم باید صلح در اولویت قرار گیرد؛ چون اساس و مبنای اسلام صلح طلبی است: وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ: و اگر به صلح گراييدند تو [نيز] بدان گراى و بر خدا توكل نما كه او شنواى داناست (انفال-۶۱)

ضمنا مسائل را باید در زمینه و زمانة خود تحلیل کرد. جنگ ابتدایی و شکستن پیمان ها عرف آن روزگار بوده. همة حکومت ها به محض احساس قدرت، برای کسب ثروت و قدرت و غنائم، به همسایه هایشان تجاوز می کردند و حتی اگر معاهداتی با هم داشتند، آن را زیر پا می گذاشتند و تجاوز و کشورگشایی نه تنها امر زشتی تلقی نمی شده بلکه باعث افتخار و عزت حکومت متجاوز بوده است. اما اسلام حداقل چهار اصلاح اساسی در این رویّه به عمل آورد:

 اول تاکید بر التزام به پیمان ها (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) و دوم آغازگر نبودن در جنگ.( وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ) سوم آمادگی برای صلح کردن. (وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا) چهارم تجاوز نکردن از اصول اخلاقی و انسانی شناخته شده.( وَلَا تَعْتَدُوا)



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

هر دو عالم، یک فروغ روی اوست

هر دو عالم، یک فروغ روی اوست

یکی از رازهایی که عرفا فاش کردند این بود که "هر دو عالم، یک فروغ روی اوست". حافظ عارف است و طرفدار الهیات تجلی. اما عرفا ناچار بودند در پرده و نیم پنهان و نیم آشکار حرفشان را بزنند:

دوستان در پرده می‌گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

 گفتمت پیدا و پنهان نیز هم



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

درس های یک مصاحبه

درس های یک مصاحبه

محمدامین مروتی

گفتگوی مریم شبانی با مصطفی ملکیان در شماره 38 اندیشه ی پویا، حاوی نکاتی آموختنی است.  

در این مصاحبه ملکیان مانند یک روانشناس از افسردگی سه سال قبل و درونگرایی و سودایی مزاجیِ خود به صراحت سخن می گوید:

"من تضادها و تعارض های درونی و نزاع هایی با خودم دارم که سهم زیادی در این افسردگی ها داشتند.یکی از ویژگی های انسان های سوداوی مزاج این است که همیشه دستخوش نوعی احساس گناه هستند که لزوما صبغه دینی و مذهبی ندارد.بلکه می تواند برآمده از خطای اخلاقی باشد.من این احساس را داشته ام و باعث شده همیشه با خودم نزاع درونی داشته باشم.من با خودم کشتی گرفتن و زمین خوردن و برخاستن و دوباره کشتی گرفتن دارم.سرزنش،نکوهش و ملامتگری خودم را زیاد دارم.شما اگر قصد مرتکب شدن خطا دارید باید به نحوی وجدان تان به خواب رفته باشد.مشکل من این است که هم وجدانم را نتوانستم به خواب ببرم و هم نتوانستم از خطا دوری کنم.وقتی شما خطایی مرتکب می شوید و وجدانتان هم زنده و هوشیار است دائما عذاب وجدان دارید و این عذاب وجدان از بزرگترین مصادیق تضاد با خود است.من این را واقعا دارم..."

پرسشگر می پرسد چگونه آموزه های خودتان دردی از شما دوا نکرد؟

ملکیان صادقانه می گوید:

به گمان من در خیلی از امور زندگی این مثل که کوزه گر از کوزه شکسته آب میخورد صادق است.به تعبیر دیگر شما می توانید درکار دیگران استاد باشید اما در کار خودتان استاد نباشید.... از دوران جوانی همیشه مطالعات روان شناختی و روان درمان گرانه داشته ام اما هیچ وقت نتوانستم کمکی را که به دیگری می کنم به خودم هم بکنم."

به عبارت دیگر اگر کسی مولوی شناسی و خودشناسی خوب می داند و راه و چاه را تشخیص می دهد، ممکن است لزوما از دیگری جلوتر نباشد. مولانا از شمس و صلاح الدین و حسام الدین می آموخت ولی از آن ها جلوتر بود. همانطور که ملکیان اذعان می کند، رستگاری تا حد زیادی به تیپ شخصیتی آدم ها و حتی استعدادهای ایشان هم بر می گردد.

ملکیان ضمن توجه به شخصیت وسواسی و کمال گرای خود در این مصاحبه می گوید بهتر است دنبال "بهتر گرایی" باشیم تا "کمال گرایی". یعنی تحول تدریجی به جای تحول ناگهانی.

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

تاریخ فلسفه علم

تاریخ فلسفه علم

محمدامین مروتی

    موج اول فلسفه علم ارسطویی است: (اثبات گرا- کل گرا- ذات گرا و به جای تغییر جهان به تفسیر آن می پرداخت).

    موج دوم پوزیتویسم (اثبات گرا- تجربه گرا- عینیت و قطعیت و دقت- تأکید بر استقرا- تقدم مشاهده بر نظریه و تئوری- استغناء از متافیزیک- تکامل تدریجی و انبوهشی علم- علوم انسانی را شبیه علوم طبیعی دیدن).

    موج سوم ابطال گرایی (نگاتیویسم) نماینده اصلی پوپر و بعد لاکاتوش- کارناپ- همپل و رایسُناخ (تمایز علم و غیر علم- تأکید بر بی طرفی علما- تکامل تدریجی علم- مخالفت با استقرا- تقدم اصول موضوعه و تئوری بر مشاهده- عدم استغناء علم از متافیزیک)

    موج چهارم کوهن- فایرابند- اشتگمولر- کوایده- کواین و هنسول (تاریخ گرایان یا نسبی گرایان). (علم به مثابه یک ساختار یکپارچه نه تکه تکه- تحول انقلابی و گشتالتی و غیرانبوهشی علم- هدف علم حل است نه اثبات و نه ابطال).

معناي قديمي از حقيقت - به عنوان انطباق ذهن با عين -  به طور جد ، ابتدا توسط كانت زير سوال رفت . كانت گفت ذهن خود را به واقعيت تحميل مي كند و در واقعيت با عينك "مقولات" دخل و تصرف مي كند . نيچه گفت "اراده "و ميل ما مسبوق به شناخت است و ما حقيقت را بر حسب ميل و اراده خود تفسير مي كنيم. هرمنوتيك قديم و جديد به ابعاد وسيع دخل و تصرف فرهنگ و تربيت و زاويه هاي ديد و مناظرو مراياي ذهني اشاره كردند . ماركس بر نقش جايگاه طبقاتي در ايجاد ايدئولوژي و طرز فكر آدم ها تاكيد كرد . فرويد بر نقش پنهاني و قاطع ضمير ناخودآگاه بر فهم ما و افكار و عقايد ما پرتو افكند . ساموئل كوهن هم نحوة ادراك ما را متأثر از پارادايم ها و گفتمان و سنت هاي مسلط فكري زمانه دانست و گفت جهت گيري ذهن و فكر ما پيشاپيش از اين پارادايم و بسترها و تنش ها متاثر است . در واقع اين پارادايم ها مثل يك ميدان جاذبه ، سمت و سوي فكر ما را متاثر مي سازند . ساختار گرايان هم از تاثير زبان در ذهن سخن گفتند. مجموعه ي اين تحولات و اكتشافات ، تصور ساده انگارانه و خام از فهم حقيقت توسط ذهن انسان- به مثابه دوربين-  را زير سوال بردند . حقيقت ناب و فراگيري وجود ندارد . حقيقت از ذهن و زبان و تربيت و فرهنگ و زمين و زبان و تاريخ و جغرافيا و غريزه و ناخودآگاه متاثر است . افقي است دور از دسترس و نقطه اي است فرضي كه با دخل و تصرف جزيي در منظومه اي از باورهاي ارثي و محيطي ذره ذره ساخته مي شود و شايد بهتر است بگوئيم به تعداد همه ي آدم ها حقيقت داريم و امتياز يك حقيقت به حقيقت ديگر صرفاً كارايي بيشتر آن در عمل است . هيات بطلميوسي و فيزيك ارسطويي و طب جالينوسي امروز محلي از اعراب ندارند ولي در زمان خود و در متن پارادايم هاي خود ، جواب مسائل فكري زمان خود را مي دادند. اما با طرح سوالات جديد اين پارادايم ها دچار انقلاب و تحول شدند. بنابراين هيچ ادراكي از نقطه صفر و با ذهني سفيد و فاقد پيش داوري شروع نمي شود . كواين هم تا اندازه اي شبيه كوهن به نقد پوزيتويسم (اثبات گرايي ) و نگاتيويسم ( ابطال گرايي ) پرداخت ولي مثل كوهن اعتقاد به جايگزيني پارادايم جديد به شيوه اي انقلابي به جاي پارادايم گذشته نبود . كواين معتقد بود همه ما  در كشتي معرفت نشسته ايم و ضمن استفاده از همين كشتي و به تدريج داريم قطعات فرسوده و نا كار آمد آن را با قطعات نو عوض مي كنيم . در دراز مدت ممكن است چيزي از كشتي قديمي باقي نماند ولي در كوتاه مدت بر ميراث گذشتگان و دركشتي اي كه از پدرانمان به ما ارث رسيده، ره مي سپاريم.

 ادراك پروسه اي است در حال حركت و تغيير كه متاثر از همه عواملي است كه بدان اشاره كرديم.

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب

شرک مخفی چیست؟

شرک مخفی چیست؟

محمدامین مروتی

اغلب گمان می شود به صرف اظهار لفظیِ وحدانیت خدا، توحید حاصل می شود. در حالی که مقوله ای به نام شرک مخفی کار را به غایت دشوار می کند. شرکِ خفی آن است که عمل انسان غیر از رضایت خدا، اهداف دیگری را هم دنبال کند. نمونة برجسته تشخیص و  مقابله با این نوع شرک در داستان خَدو (آب دهان) انداختن دشمن، بر روي  علي در مثنوي آمده است. علي در مقابل كـار زشت عمرو بن عبدود، واكنش نمي كند و او را رها مي‌كند كه مبــادا از غيظ و نفرت شخصي، درخلوصِ عملش شبهه‌اي ايجاد شود:

از علــي آمــوز،  اخـلاصِ عمــــل

 

شيــرحق را دان، منـزّه از دَغــــَل

درغزا، بر پهلواني، دست يافت

 

زود شمشيـري بـــرآورد وشتــافت

او خَـدو انداخت بــــر روي علــي

 

افتخــار هــر نبــي و هـــر وَلــي

در زمـان انداخت، شمشير آن علي

 

كـرد او انــدر غــزايش، كــاهلـي

گشت حيران، آن مبارز، زين عمل

 

وَز نمودن، عـفو و رحمت، بي مَحَل[1]

گفت بـر من، تيغِ تيــز افــراشتي

 

از چــه افكنــدي، مرا بگذاشتي؟

علي پاسخ مي دهد از اين كار تو خشم بر من مستولي شد و ترسيدم از روي هواي شخصي و نفساني تو را بكشم و اين عين شرك است:

بـاد خشم و باد شهـوت ، بــاد آز

 

بــرد او را، كه نبــود اهل نمـــاز

خشم بـر شاهان، شه و ما را غلام

 

خشم را هم بسته ام، زيـر لگـــام

چون خَـدو انداختي در روي مــن

 

نفس جنبيد و تَبَه شــد خوي من

نيم بهرِ حق شـد و نيمي هــــوا

 

شـركت اندر كار حق، نَبـــوَد روا

 


[1]  بی محل: بی جا



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب
تمامی حقوق این وب سایت برای گروه آواساز محفوظ است